سيد محمد باقر برقعى
2906
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
روز گلها تا نگرديده سياه * بركنند از بيخ و بن هرزه گياه گفت زان رو لالهء خونين جگر * با گلى نورسته و شوريده سر كاى به دنبال بهار آرزو * وى تو مغرور نژاد و رنگ و بو تا به كى پندار را بودن دچار * در تخيّل سر نمودن روزگار تا به كى بيگانگى با خويشتن * بىخبر از حال و روز خود شدن خوش بود پيوسته بودن يكزبان * تا گل و گلشن بماند در امان خوش بود هر گل به رنگ و بوى خويش * جانب همبستگى گير و به پيش ور نه مىافتد به تأخير آرزو * در ميان قلّههاى جستجو نتوان گره كار به گفتار گشودن از گفته چه سود آيد اگر كار نباشد * زان كار مرا باشد و گفتار نباشد نتوان گره كار به گفتار گشودن * گر وحدت انديشه و كردار نباشد آباد نگردد به سخن هيچ خرابى * در جامعه گر كارگر و كار نباشد هرگز نرهد صبح ز چنگال شب تار * گر مهر جهانتاب پديدار نباشد با نور خرد راه توان يافت به خورشيد * پا بست هرآن كس كه به پندار نباشد زنجير ستم را نتوانيم گسستن * گر ملّت ما يكدل و هشيار نباشد در نزد من آن شيوه مقدّس به جهان است * كان حامى يغماگر خونخوار نباشد مردم به مراد دل خود مىرسد آن روز * كآثار ز سوداگر غدّار نباشد برهند ز بند ستم آنگاه زن و مرد * آنجاى كه « آمريك » جهانخوار نباشد دشمن به تكاپوست به صد حيله و نيرنگ * تا وحدت ما مردم بيدار نباشد هشدار كه ره پرخم و پيچ است ، تو راهى * بگزين كه در آن رهزن طرّار نباشد غافل نىام اكنون ، همه در كوششم از آن * تا همسفرم باز گرفتار نباشد با مرغ خوشآواز بگو تا كه بداند * در گلشن ما خار دلآزار نباشد